مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

281

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

كرده ، آنچه را كه پدر به او وصيت كرده بود ، ترك كرد و طاعت پدر فروگذاشت . و بدوستى زنان حريص شد . هيچ زن خوبروئى را نمىشنيد مگر اينكه بسوى او فرستاده ، او را ميآورد و بخويشتن تزويج ميكرد . از زنان بيش از آن‌كه سليمان بن داود جمع كرده بود ، جمع آورده و هرروز با طايفهء از ايشان خلوت كرده و از ماهى تا بماهى ديگر بيرون نمىآمد و از مملكت خويش نمىپرسيد و بشكايت مظلومان گوش نميداد . اگر شكايتى را مىنوشتند ، جواب پس نميداد . چون رعيت ، اين حالت ازو مشاهده كردند و ديدند كه او نظر به كارهاى رعيت نمىكند و در كار دولت و مملكت مسامحت دارد ، دانستند كه به زودى بليت ، ايشان را فراخواهد گرفت . كار بر ايشان دشوار شد . بملامت يكديگر زبان گشودند . پاره‌اى از ايشان گفتند : بيائيد تا بسوى شماس كه وزير بزرگ ملك است ، رويم و قصه بر وى فروخوانيم تا ملك را پند گويد . و گرنه به زودى بلا بر ما نازل شود كه اين ملك ، آلودهء دنيا گشته و لذتهاى دنيا او را فريب داده . آنگاه برخاسته ، بسوى شماس رفتند و به او گفتند : اى حكيم دانشمند ، اين ملك را دنيا فريب داده و او بباطل مايل گشته ، در فساد مملكت خويش همىكوشد . سبب اينست كه ماهى ميگذرد ، ما او را نمىبينيم و او بيرون نمىآيد و به حالت كسى نظر نمىكند و بشكايت مظلومان گوش نميدارد . اينك ما آمده‌ايم كه ترا از حقيقت كار آگاه كنيم كه تو بزرگ ما هستى . سزاوار نيست در سرزمينى كه تو در آنجا مقيم شوى ، بليتى پديد آيد . از آن‌كه تو اصلاح حال اين ملك توانى كرد . و اكنون بسوى او برو و با او سخن بگو : شايد سخن تو بپذيرد و سوى پروردگار بازگردد . در حال ، شماس برخاسته ، بمكانى رفت كه در آنجا غلام‌بچگان و خواجه‌سرايان ميتوانست ديد . پس از آن با غلام‌بچه‌اى گفت : اى فرزند ، ميخواهم كه از ملك اجازت خواهى تا بنزد او شوم كه مرا سخنى است . بايد روبرو گويم و جواب بشنوم . غلام‌بچه گفت : يا سيدى ، به خدا سوگند كه او يك ماه بيش است كه جواز دخول بهيچ‌كس نداده . من نيز نتوانم كه در نزد او روم و